آموزش وردپرس
سرخط خبرها
خانه / آرشیو سایت / رمان زیبای خواندنی ایرانی با داستان خانوادگی

رمان زیبای خواندنی ایرانی با داستان خانوادگی

یک رمان قشنگ خواندنی  با داستانی خانوادگی مهمان ما هستید

رعنا کناره دایی ایستاد و گفت: بفرمایید؟ دایی با تعجب گفت: *بابایی …داداشی… بزرگتری ،کسی نیست باهاش حرف بزنم؟ تو جواب سوال دایی گفتم:
-دایی رعنا خانم تنها هستند ،خودشون به تنهایی رو زمین کار میکنند…دایی اخمهایش رو تو هم کرد و گفت:
*درست نیست یک دختر تنها زندگی کنه ….به هر حال دختر جان این خطی که من کشیدم بین زمینها، مرز زمین ما و شماست …حواست باشه… ناراحتی رو تو چشمهای رعنا میدیدم سرم رو پایین انداختم نمیخواستم چشمهام تو چشمهاش بیفته …رعنا خیلی جدی گفت:
★حواسم بوده که اندازه نیم متر اون ور تر کشت و کار کردم،ما حلال حروم حالیمونه آقا …شما هم نمیگفتی خودم بین زمینها مرز میذاشتم…
رعنا این رو گفت و رفت…حق با رعنا بود ،منم جای اون بودم دلخور میشدم!!!

dastan gashang
ادامه داستان خانوادگی رمان قشنگ ایرانی

جلوی در اتاقک با دایی و مهتاب و مادر نشسته بودیم و ناهار میخوردیم…رعنا مشغول کاری بود اما من نمیتونستم خوب ببینمش ،دوست داشتم برایش غذا ببرم اما نمیخواستم مادرم و داییم چیزی بفهمن ،چون مطمین بودم فکرهای دیگه ای درباره ام میکنن…بعد از ناهار رعنا با یک “مترسک”به کناره مرز بین دو زمین اومد و رو به دایی گفت:
★اینم یک “”متــــــــــــــرسک میان ما””تا حرف و حدیثی تو حد و حدود زمینها نباشه!!!
عصبانی بود ،توقع نداشتم دختره صبور و مهربون همسایه رو اینطوری ببینم ،صورتش سرخ بود،عرق های درشتی از روی پیشانیش به روی گونه هاش میریخت…
دایی هم فهمید که رعنا عصبیه ،ولی چیزی نگفت ….
بعد از اینکه رعنا مترسک رو بین دو تا زمین جا سازی کرد بی خداحافظی رفت…

غروب همان روز دایی به همراه مادرم و مهتاب رفتن…
تو اتاقک دراز کشیده بودم و به ماجراهای کل روز فکر میکردم با خودم گفتم””حمید ،دایی کاره خوبی نکرد تو باید از دل رعنا در بیاری !!!””

داستان خانوادگی ما در ادامه این گونه می شود

dastan khanevade
رعنا دلخوری من برای مرز بین دو زمین نبود ،ناراحتیم برای طرز حرف زدنش بود، نگاهش انگار از بالا به پایین بود…موقعیت خودش رو خیلی بالا بالا فرض میکرد… طرز صحبت کردن توهین آمیزش من رو عصبانی کرد …خیلی وقت بود میخواستم مترسک بسازم اما حرفهای دایی حمید انگیزه ساختنش رو تو وجودم دو برابر کرد…با قرار دادن مترسک بین دو زمین میخواستم بفهمه که هم از حرفش ناراحت شدم هم اینکه بدونن خودمم به این تقسیم بندی ها پایبندم

فردای اون روز،صبح زود بلند شدم و به کارهای گوسفندها و گاوهام رسیدگی کردم…حمید هم مشغول صبحونه خوردن بود…نگاهش نکردم تا سلامم نکنه،سنگینی نگاهش رو حس میکردم اما کمی ازش دلخور بودم ،حق داشتم دلخور باشم اون باید به داییش میگفت که تو این مدت یک بارهم پایم رو از گلیمم درازتر نکردم اما با سکوتش همه چی رو بدتر خراب کرد!!!
مشغول شیر دوشیدن بودم که صدایش منو از جا پروند…با صدایی که از ترس لرزون بود گفتم:
چرا انقدر ناغافل به اینجا میایید؟
-سلام ،ترسوندمتون؟
نمیخواستم بفهمه ترسیدم برای همین صدایم رو محکم کردم و گفتم:
★اصلا نترسیدم ،اما کاش انقدر بی هوا نمیومدید…
خنده اش گرفته بود،با دهن کش اومده گفت:
-ببخشید،من اومدم از بابت حرفهای دیروز داییم ازتون معذرت خواهی کنم،میدونم خوب حرفی نزد ،اما باور کنید چیزی به دلش نیست فقط زبونش تند و تیزه…
★اتفاقا خیلی ناراحت شدم ،ولی مهم نیست ،ممنونم بفرمایید…
-منو بیرون میکنید؟
★بله ،چون دیگه شما رو همسایه نمیدونم…
-چرا رعنا خانم ؟
★ببین آقا حمید شما دیروز با سکوتتون نشون دادید که حرفهای داییتون حقیقته…
-نه به خدا ،اگه من از شما طرفداری میکردم داییم یک فکرای دیگه ای پیش خودش میکرد…
★چه فکرایی؟!!!اصلا خوب کاری کردید… حالا بفرمایید …
-چشم میرم فقط نزارید روابط همسایگی با این حرفهای پوچ خراب شه…
خراب شده ،شما خبر ندارید …
-باشه میرم اما من هنوزم شما رو همسایه ام میدونم خداحافظ  خداحافظ

حمید —  اعصابم خورد بود،دست و دلم به کار نمیرفت …رعنا تو زمینش بود…یک جورایی منتظر نشسته بودم تا برای کاری به کمکش برم ،وقتی دیدم هیچ کاری نداره منتظر نشستم تا به دشت بره نقشه ای تو سرم داشتم که باید عملیش میکردم…
ادامه دارد… نویسنده :آرزو امانی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

زناشویی