آخرین اخبار : 

داستانهای سرگرم کننده برای همگان

خدا قوت عمو صالح ،از شهر چه خبر ؟پسرت رو ثبت نام کردی؟*‌سلام رعنا جان،آره با بدبختی ثبت نامش کردم مدیرش میگفت چرا انقدر دیر آوردینش ،تو چه خبر گاوت زایید؟؟بله زایید دیشب تا صبح با عمو مصطفی بالاسرش بودیم ،حیوانکی خیلی عذاب کشید!مبارکه …مبارکه پس شب میایم شیرینی بخوریم …قدمتان رو سر چشم تشریف بیارید …خداحافظ  خداحافظ

داستانی سرگرم کننده برای دنبال کردن

از کناره باغ مشتی حسن شاخه خشکیده ای برداشتم و به سمت دشت حرکت کردم با صدای زهره ایستادم …*‌آهــــــــــــــــــــــــای رعنا کجا میـــــــــــــــــــــری؟★میـــــــــــــــــــــــــــرم دشت،زهرا گوسفندهام رو برده بچرونــــــــــــــــــــــــه! *کی برمیگـــــــــــــــــــــــــــــردین؟★نمیـــــــــــــــــــدونم ،قبل از غروب آفتاب برمیگردیم … *‌باشه میام دنبالت …
به راهم ادامه دادم ،غلام مشغول غذا دادن به مرغ و خروسهاش بود تا چشمهاش به من افتاد سریع خودش رو تکوند و با سر بهم سلام کرد…خیلی آروم جوابش رو دادم
میدونستم دلش پیشمه ولی من علاقه ای بهش نداشتم مخصوصا که میدونستم بد دهنه و هر حرفی رو راحت به زبون میاره.

dastan

از دور زهرا رو میدیدم که با گلهای ریزه صورتی مشغوله…
قدمهام رو تندتر کردم تا زودتر بهش برسم…
هی دختر جان مگه صدبار نگفـتم تنهایی تا این پایین نیا؟چرا حرفم رو گوش نمیدی؟
*خاله رعنا تو رو خاک آقات دعوام نکن …فقط اینجا از این گلها داره …تاجم رو نگاه کن …قشنگ شده؟
‌★قشنگ شده،تو خسته نشدی از این همه تاج درست کردن؟
*‌نـــــــــــــــــــــه مگه عروس خسته میشه از تاج درست کردن؟
★‌مگه تو عروسی؟
*آره خاله …آقام میخواد من رو عروس کنه،خاله من دوست ندارم عروس رحمت بشم …رحمت بداخلاقه اون هر شب خواهرش رو میزنه …
دلم به حال زهرا کباب بود ،طفلکی رو به زور میخواستن به رحمت بدهند رحمتی که یک بار زن گرفته بود و طلاق داده بود…
برای اینکه به یک دختر پونزده ساله امیدواری بدم گفتم :
★یک سیب رو که بندازی به هوا هزارتا چرخ میخوره تا بیفته،خدا رو چه دیدی شاید اقای تو هم از خر شیطون پایین اومد و رحمت رو دست به سر کرد…
*خداکنه خاله رعنا من دلم با حرفهای تو آروم میگیره…ادامه دارد.. نوشته ارزو امانی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *