آخرین اخبار : 

ادامه داستان اجتماعی زیبا خانوادگی رعنا

داستانهای زیبا و جالبی که همواره درسایت از نویسندگان مختلف قرار داده می شود و توانسته است که علاقه مندان زیادی را پیدا نماید . که در زیر ادامه داستان رعنا و اتفاقات به وقوع پیوسته را می خوانید

ادامه داستان اجتماعی زیبا خانوادگی رعنا

رعنا با سرعت از کنارم رد شد …چنان تند تند راه میرفت که به گرد پاش هم نمیرسیدم …میدونستم اگه پافشاری کنم دوباره ضایع ام کنه برای همین پشت سرش آروم آروم میرفتم…منتظر یک فرصت بودم که علوفه ها رو به روی زمین بزاره و خودم برشون دارم…از جلوی پیرزن ها که رد شدیم هاشم به جلوی رعنا پیچید و سلام کرد با خودم گفتم””اینم عین زبل خان همه جا پیداش میشه!!!””
هاشم به رعنا گفت:*اجازه بدین کمکتون کنم… به هاشم گفتم : -سلام زیاد اصرار نکن نمیذاره کسی کمکش کنه …
در کمال ناباوری رعنا ایستاد… علوفه ها رو از روی کولش پایین گذاشت و به هاشم گفت :حالا که انقدر اصرار میکنی بیا کمک کن فقط بگم بدجور داری منو شرمنده خودت میکنی!!!
هاشم نگاهی به من انداخت و با یک یا علی علوفه ها رو به روی کولش گذاشت…نگاهش رنگ غرور نداشت …آدم ساده ای بود ولی برای من همون نگاه خالی از حرف هم عذاب آور بود..
هاشم قدمهاش رو با من تنظیم کرد و گفت :

داستانهای رعنا و ماجرای ان ادامه دارد

*چرا ناراحتی ؟
خودم رو به اون راه زدم و گفتم:

dastanha
-نه ناراحت نیستم… چیه آب مهر آباد جوش کرده؟!!!((یک اصلاح محلی یعنی رابطه دو نفر باهم خوب شده!!!))هاشم سرش رو به زیر انداخت و آروم خندید…دلم از خنده پر شرم و حیای هاشم لرزید…اعصابم خورد بود…از هاشم جلو زدم و گفتم من زودتر میرم آتش زیر چایی رو خاموش نکردم…
از پشت پنجره کوچکم شاهد اومدنشون بودم…نگاه رعنا یک لحظه به پنجره افتاد سریع نشستم اما دیر عکس العمل نشون دادم مطمئن بودم من رو دیده…
از اتاقک بیرون اومدم و به ته مزرعه رفتم ،زیر چشمی نگاهشون میکردم…هر دو سر به زیر بودن حرفاشون به درازا کشید…دلم عین سیر و سرکه میجوشید با خودم گفتم””حمید این دوتا بین این رفت و آمدها بهم دل ندن؟!!!””
الکی تو مزرعه دور خودم میچرخیدم فقط نگاهم به اونها بود دوباره با خودم گفتم””پس این زنهای آبادی کجا هستن؟فقط موقعی که من بدبخت باهاش حرف میزنم سر میرسن؟؟؟””
هاشم از رعنا فاصله گرفت و از راه دیگه ای رفت…رعنا هم به درون کلبه اش رفت…اون وسط من موندم و یک دل پریشون ….نویسنده:آرزو امانی .. ادامه دارد

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *